سه تا گلدسته که دو تایش را داربست زده‌اند و مشغول کار روی آن هستند. اینجا دیگر سختگیری برای ورود اتوبوسها نیست؛ شاید برای اینکه خارج از شهر است. از اینجا به بعد، آقای خانی زاده یک پرچم سه گوش «یا حسین شهید» هم به آرم و نشانه گروه اضافه می‌کند که بد جوری دلمان را تکان می‌دهد. از جایی که پیاده می‌شویم تا خود مزار دو فرزند مسلم بن عقیل، بازار ساده‌ای است که در آن بیشتر پیراهن و تی شرت و روسری چینی می‌فروشند و البته خرما.

هر چه به کربلا نزدیکتر می شویم هوا گرمتر می‌شود، گویی لحظه به لحظه داریم به آتش یا به خورشید نزدیک می‌شویم. وارد مرقد مطهر ابراهیم و محمد بن مسلم بن عقیل که می‌شویم، گروههای زائران ایرانی را می بینیم که مشغول عزاداری دسته جمعی هستند یا هر کس در گوشه‌ای مشغول نماز و زیارت و دعاست. گرمای این فضا، مرا می‌برد به حسی که در عزاداریهای سنتی در منازل قدیمی مثل منزل مرحوم آقای اربابی در دهه اول محرم دارم.

چیزی به ظهر نمانده است. کمی می‌مانیم تا نماز جماعت را در کنار همین دو بزرگوار مظلوم بخوانیم. بین دو نماز مداح یکی از گروهها هم بلند می شود و چند دقیقه‌ای روضه می‌خواند.

وارد اتوبوس که می‌شویم حاج صادق تشکر می‌کند که به توصیه اش عمل شده و همه با هم رفتیم و با هم برگشتیم و کسی دیر نکرد. بعد از خرمای خوب اینجا می‌گوید. خودش هم مقدار زیادی از خرمای مشهور اینجا که اسمش یادم نمانده خریده است و در اتوبوس می‌چرخاند. چه جالب شب جمعه هم هست و فاتحه‌ای هم برای اموات حاجی می‌خوانیم.

بطریهای آب نمی توانند این عطش ما را در این آتش بنشانند. حالا حاجی، رفتن ما را به کربلا ملموستر می‌کند. کمی از احکام می‌گوید و نظر هر کدام از مراجع را درباره شکسته یا کامل خواندن نماز در حرم سید الشهدا "ع" نقل می‌کند. برخی کل زمین کربلا، برخی کل حرم مطهر و برخی تا محدوده ای از ضریح را به عنوان مکانی نقل کرده‌اند که نماز را می‌توان در آنجا کامل خواند. اما وجه مشترک همه شان اطراف ضریح است.

بعد از مغازه آقای طباطبایی نامی می‌گوید که در بازار خیمه‌گاه است و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا به تعداد محدودی تربت حرم را توزیع می‌کند.

توصیه می‌کند در این ایام خیلی مراقب رفتار و کردارمان باشیم و حضرت را از خود نرنجانیم. از یکی از عرفا و علمای بسیار بزرگ مشهد یاد می کند که جان دادن سختی داشته و بعدها معلوم شده به خاطر خنده بلندی بوده که در کنار ضریح رضوی داشته و بعد توضیح می‌دهد که البته اعمال هر کس را با توجه به شأن و مقام خودش می‌سنجند و ما همین که مثلاً در این ایام غیبتی و کبیره‌ای نکنیم، برنده‌ایم.

حاجی اصرار دارد و روایت می‌خواند که در اینجا دعا کردن برای دیگران را بر خودمان مقدم بداریم و بدانیم که در این صورت، همان دعاها برای ما هم مستجاب می‌شود و توصیه هایی از این دست...

نگاهی به اتوبوس می‌اندازم. عجیب است، کسی خیلی به حاجی توجه ندارد؛ همه پرده ها را کنار زده اند و در و دیوار بیابان را نگاه می‌کنند و بی صدا دارند اشک می‌ریزند. باز هم یاد حرف خانوم جون - خدا بیامرز- می افتم که می‌گفت : اذن دخول حرم آقا، اشک است. و ظاهراً اذن دخول خود ِ خاک ِ کربلا هم اشک است که همه اینچنین - بی پرده -اشک می‌ریزند.

با صدای حسین نخلی به خودم می‌آیم که دارد با لهجه دلنشین عربی، زیارت عاشورا می‌خواند. عجب ! حاج حسین توی اتوبوس ما آمده بود و من ندیده بودمش؟ حالا همه پرده ها کنار رفته ، حسین عاشورا می‌خواند و اشکها بی آنکه بخواهیم و تلاشی کنیم، سرازیر شده است :

السلام علیک یا ابا عبدالله ، السلام علیک یابن رسول الله ، السلام علیک یابن امیرالمؤمنین و ... 

 

 

پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()